۱۳۸۸ مرداد ۲۹, پنجشنبه

خالی تر از همیشه

تنهای تنهایم،مچاله ی مچاله،روی یک صندلی کز کرده،خیسم مثل نوشخوار،فرو ریخته مثل آوار.هنوز ذهن خسته ی رنجورم زیر تلی
از احساس جا مانده.

چقدر ساکتی من،چقدر زنجیر به دهانت مانده،چقدر هوا در سینه ات جا مانده،چقدر زمان پشت زمین وا مانده.

چقدر تنهایی من،دیگر از آسمان آبی و روز آفتابی،دیگر از نسیم خنک و شب های مهتابی،خبری نیست که نیست.هر چه هست دلتنگی ست،هرچه هست بی رنگی ست.

چقدر رنجوری من،انگار که از پس تاریخ آمده ای،از میان نبرد جان کندن،چه زود مچاله گشته ای و چقدر خیس و نشخوار شده است فکرت.این همه بزاق لزج یک جا نفرت انگیز است.

بوی تعفن غربت همه جا را پر کرده،چه غریبی من.

تو نه از آسمانی و نه از زمین،هر چه هست در توست و هیچ در تو نمی باشد و چقدر دستانت پر از خالی ست و نگاهت نیز.

جقدر خسته ای از گذشت بی قرار ثانیه ها،و تو ایستاده ای پا بر جا،توان رفتنی برایت نمانده،درست مثل آن محوری که عقربه ها را در وسط ساعت نگه می دارد و خود تمام عمر گذشتزمان را ناظر است.

تو حتی عقربه ی کوچک ساعت خانه ی مادر بزرگ هم نیستی چه رسد به پرنده ای بی پروا.

تویی و یک بغل حرف نگفته و راه نرفته و آرزو های نداشته.یک بغل به اندازه ی یک عمر،به اندازه ی بزرگی یک انسان.

و در آخر آن جمله،همان جمله ی کلیشه ای بی همتا...چه زود دیر می شود،زود تر از هر فردا.

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

همینگوی ، من و ابهام

یک زن داشت می زایید و دختر کم سالی پتو بالای سر او گرفته بود و گریه می کرد. از دیدن زایمان زهره ترک شده بود، در تمام مدت تخلیه باران می بارید.

همیشه نثر همینگوی را دوست داشته و دارم ولی این چیز دیگریست.چیزی که مرا برد به حدود پانزده سال پیش.

اگه ذهنم درست یاری کنه یادم میاد که یک شب منو خواهرم و دختر و پسر داییم جلوی تلویزیون نشسته بودیم و سریالی رو از شبکه ی دوم تلویزیون که هنوز رسانه ی ملی و رسانه ی عزت خان اینا نبود و به دستان مدبر ،اگر اشتباه نکنم، آقا لاریجانی اداره می شد نگاه می کردیم.چهار تا بجه ای که سنشون از هشت سال شروع می شد و بیشتر از دوازده نبود.

شخصیت زن داستان که از قضا حامله بود،درست وسط جنگل دچار درد زایمان شد.همراهی داشت ، پسری حدودا ده دوازده ساله و سرخپوست.زن پسرک را به دنبال کمک فرضی فرستاد ،کمکی که همیشه در این لحظات معلوم نیست از کجای آسمان نازل می شود،و خود زن در میان جنگل ناپدید شد.دقیقا یادم هست که صحنه ی بعدی این بود که وقتی پسرک با کمک فرضی از راه رسید خانم همراه به نوزادش لنگان لنگان از مخفی گاه خارج شد و آثار شادی از همه جای وجنات هر سه تن بزرگوار شروع به ریزش کرد.
اما درست در همین لحظه ابهام در ذهن چهار طقل کذا جرقه زد...

یادمه مادرها فارغ از سریال در حال پخش و درست روی مبل کناری شدیدا مشغول اختلاط بودند ، مدیونید اگر فکر کنید غیبت می کردند، که هر چارتایی جلوی اونها صف کشیدیم.یادم نیست کی اولین بار در آن رزمایش شجاعت زبون چرخوند و سوالش رو پرسید ولی بعد از اون همگی هم صدا و با مسلسلی از سوال به سمت مادرها حمله ور شدیم،،،که این خانومه چطوری زایید وقتی که هیچ دکتری نبود که شکمش رو باز کنه و احیانا شنگول و منگول بلعیده شده را از شکم خانوم خارج کنه.
جواب مادرها در خاطرم نیست ولی یادم هست که بعد از اون با گردن هایی که زیر بار ابهام کج شده بود به سمت کاناپه برگشتیم و سر خودمون رو با دیدن باقی سریال گرم کردیم.



حالا انگاری این ابهامات زندگی نمی خواد دست از سر ما برداره...انگار قرار نیست ما به جواب سوالاتمون برسیم...انگاری فقط سوال فرق کرده ولی در ماهیت ابهام شکی نیست.امروز هم که من به جوونای اطرافم نگاه می کنم چشم های گود افتاده و تن های
سیاه شده از ابهام رو می بینم ولی با یک تفاوت که اون هم گردنهای افراشته است نه کج



پی نوشت:
بلاگر کوتاه نیومد اما من کوتاه اومدم و گذاشتم این رویه ی جابه جایی رو ادامه بده و من هم باز سر خودمو با خوندن نوشته های بقیه گرم کردم تا کلنجار رفتن با اغتشاش بلاگر

دوم این که اصلا دچار ابهام نشید...من این روز ها آخر هر حرفی یه گریز به صحرای کربلا می زنم...حالا بماند ارتباط بین داستان زاییدن به قلم همینگوی و خاطره ی بنده از ابهام و قصه ی ابهامات به سبک ایرانی